تبلیغات
دود-خون-نه- ساندویچ دل و جگر

به نام خدا

دود-خون-نه- ساندویچ دل و جگر

¯

یکشنبه 30 تیر 1387

زیبا سلام !

زیبا هوای حوصله ابری است ...

چشمی از عشق ببخشایم تا رو به آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

زیبا!

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم!

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد!

یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد

زیبا!

آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم

آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا!

چشــــم تو شعر

چشـــــم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا!

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز میشوم

زیبا!

ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچــــــرخانم بر حول این مدار

زیبا!

تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -



¯

چهارشنبه 26 تیر 1387

بسم الله

سلام

نمیدونم چی بگم

چی شد امشب

چه خبره خدا؟؟؟؟

تا کی آخه؟؟؟

مگه میشه فراموش کرد؟؟؟

گاه بی گاه لب پنجره ...

چی میگم؟؟؟هزیون؟؟؟

ساعت ...............

زمان مهم نیست

همین

دلم گرفت

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر 1387 و ساعت 12:07 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -



¯

یکشنبه 23 تیر 1387

این لحظه، لحظه آخر است.آخرین لحظه دیدار... لحظه جدایی..

دیدی آمد.گفته بودم که روزی گریبان گیر من هم می شود ..اینک  چه بگویم.از همه لحظه های با تو بودنم ؟ از تک تک حرف های نگفته ام ؟یا از تمامی اشک های نهفته ام ؟

می دانم دیگر تو را نخواهم دید .. دیگر صدایت را نخواهم شنید و دیگر نمی توانم تو را احساس کنم ...  جدایی آن قدر بی رحم است که مرا کم ترین فرصتی دهد.. شاید در این اندک زمان ،تنها سخنی کوتاه باید بگویم .. کوتاه؟؟؟

آن قدر حرف دارم که می دانم گفتنش روزها فرصت می خواهد .. ولی من فقط....                          

واژه ها از پس یکدیگر می گذرند و من در این مدت فقط دیدم و شنیدم ... فرصتی نبود که به تو بگویم...

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر 1387 و ساعت 06:07 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -



¯

یکشنبه 16 تیر 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز قرار بود با هم باشیم . کنار هم قدم بزنیم و در کوچه های این شهر بزرگ به دنبال خدا بگردیم. دیروز قرار بود در کنار هم دست در دست هم راه برویم وخودمان را اصلاح کنیم. دیروز تو نیامدی و نمیشد که بیایی. دیروز صبح پیش ار طلوع خورشید نه پیش از سپیده خورشید از خواب پریدم . میدانی چرا؟؟؟؟

به شوق دیدار تو. به شوق این که امروز تو را میبینم. دیروز صبح وقتی بیدار شدم دو رکعت نماز خواندم. دو رکعت نماز شکر به پاس دیدارت. اما ...

فهمیدم که نمی آیی.

حرف های آن روزت را که گفتی : من فکر میکنم ما به هم  نمیرسی را یادم آمد.تنم لرزید. چرا آن روز معنی این حرفت را نفهمیدم. چرا آن روز نشد که دلیلش را بپرسم.

یادم آمد که نگاهم کردی و اشکم هایت سرازیر شد. و من نیز به گریه افتادم..چند دقیقه با هم گریه کردیم و چند دقیقه سکوت...

نوشته شده در یکشنبه 16 تیر 1387 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -