تبلیغات
3 تنگ غروب
3 کاغذهای خط خطی
3 چهاردیواری ُ دل ُ تنهایی
3 از اینجا تا....(هدا و هما(
3 و یا شاید هم...
3 شکوفه اندوه
3 من...او
3 شنگول
3 نسیم وصل
3 راز گل سرخ
3 السلام علیك یا اباعبدالله
3 !و است میخونم از دلم ببخش که عاشقونه نیست.
3 نجوای شاکی
3 نگاشت
3 بی نام و بی نشان
3 پورنا
3 سالک
3 حریم یاس
3 درویش مصطفی
3 دیافه
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
¯ برای او و تولدش
دوشنبه 24 فروردین 1388
آیینه زدستت به ستــوه آمده است
خورشید اگر گرم تماشای تو نیست
دلگیر مشو ز پشت کـوه آمده است
-------------------------------------------------------------
آمدنت مبارک
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1388 و ساعت 03:32 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در دوشنبه 10 فروردین 1388 و ساعت 07:29 ق.ظ
¯ اتو
دوشنبه 5 اسفند 1387
با تو
دیر شد و من هنوز نفهمیدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.هنوز این پاهای چوبی به شکنندگی بوته ای خشکیده مرا از رفتن باز میدارد.تو در انتهای کدام مسیر نشسته ای که من برای یافتنت اینچنین سرگشته ام.این دالان های تو در تو این پس کوچه های مارپیچ تا به کجا اضطراب مرا همراهی میکنند.کدام عنصر طبیعی در وجود من کم است که من برای باز کردن چشمهایم مرددم.کجایی ای یگانه ی بی پایان در پایان کدام انتظار من سبز شده ای.میوه های نارس وجود من دانه دانه می افتاند مگر قرار نبود زمستان رفتنی باشد آی خورشید کجایی؟ پشت کدام ابر اردو زده ای سرما تا مغز استخوانم فرو رفته است.دیر شد و من هنوز نفهمیدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.اینجا در این خانه ی خاموش من به اندازه ی تمام جوجه گنجشک های شهرمان دلواپسم.اگر قرار به سفر بود که من قرنهاست مسافرم اما کلبه ی تو در دل کدام جنگل بنا شده که من برای یافتنش پاهای جوانیم را در باتلاقهای گمراهی جا گذاشتم.دیر شد و من هنوز نفهمیدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم!!!
نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1387 و ساعت 12:44 ب.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ این روزها
شنبه 12 بهمن 1387
نوشته شده در شنبه 12 بهمن 1387 و ساعت 10:59 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ من نسكافه نمیخورم!!!!!!!
یکشنبه 6 بهمن 1387
من حتی یک ریال نمیدهم
من نسکافه نمیخورم!
نسکافه داغ است
داغتر از آن تکه سربی که نشست توی سینهی محمد
وقتی نشسته بود
در آغوش پدرش
من نسکافه نمیخورم!
نسکافه تلخ است
تلختر از آن روزی که پدر زینب را گرفتند
و کشانکشان انداختند
توی آن ماشین آهنی
که حتی پنجره هم نداشت
من نسکافه نمیخورم!
نسکافه سیاه است
سیاهتر از آن شبی که هانیه و مادربزرگش را
از خانه بیرون انداختند
و یک غول آهنی روی سقف خانهشان راه رفت
من نسکافه نمیخورم!
من افتخار میکنم که نسکافه نمیخورم
بگذار همان چهار جوان اسراییلی
بنشینند زیر سایهی درخت پرتقال خانهی احمد
و نسکافه بخورند
و بخندند به ریش همهی شیوخ عرب
من نسکافه نمیخورم! من نسکافه نمیخرم!
من حتی یک ریال نمیدهم
که بشود آن تکه سرب
که بشود یک قطره بنزین برای آن ماشین آهنی
که بشود بند پوتین آن سرباز اسراییلی
من نسکافه نمیخورم!
و نسکافه فقط همان یک فنجان قهوه نیست
همان پیراهنی است که تو پوشیدهای
و من پوشیدهام
همان گوشی موبایلی است که تو خریدی
و برای خریدنش سیصد و پنجاههزار تومان بدهکار شدی

من نسکافه نمیخورم!
نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن 1387 و ساعت 06:23 ب.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -