تبلیغات
دود-خون-نه- ساندویچ دل و جگر - پست های شهریور 1386

به نام خدا

دود-خون-نه- ساندویچ دل و جگر

¯ !

شنبه 31 شهریور 1386

باز همه چیز شروع شد...
غصه خوردنا، ناراحتییا،عصاب خوردیا، نمیدونم...همه چیز ....نمیدونم چرا شروع شد...دیگه حوصله ندارم...میخوام برم...
نمیدونم چرا اینجوری شدم؟!!!.... امروز با یکی دعوا کردم...یه دعوای حسابی،....من اینجوری نبودم....تازه چند روز پیشم با یکی دیگه دعوا کردم، چن مدت بود که دیگه رفتار دیگران واسم فرقی نداشت، یه جورایی سر شده بودم و بی خیال از کنارش میگذشتم و حتی بهش فکرم نمیکردم، مخصوصا اون دعوا آخری که طرف فک کرد من به خونش تشنه شدم و هی بهم اس ام اس میداد و معذرت خواهی میکرد اما باورتون میشه اصلا فراموش کرده بودم چی شده؟!!! شایدم همون سر شدن!! حتی حوصله ی جواب دادن بهشو ندارم....بیچاره فک کرده بود از ناراحتی اتفاقی واسم افتاده!!!
چقدر خسته کننده....
چرا همه چیز داره مثل قبل میشه؟!!! نمیخوام دوباره به روزای قبل برگردم!!! همین روزا رو دوس دارم...میخوام بی خیال باشم...
خدا جون
مگه قرار نبود همیشه پیشم بمونی؟ مگه قرار نبود تنهام نذاری؟ من که حرفا تو گوش دادم فقط واسه اینکه عشقی!!! پس نذار حس کنم داره مثله قبل میشه....نذار روزای گذشته تکرار بشه....بازم بهم نیرو بده که بتونم بمونم...مثل چند مدت پیش....یادته که چه قرارایی گذاشتیم؟!! من همه جوره پاش هستم پس نا امیدم نکن
دوست دارم
خیلی خیلی زیاد
تنهام نذاریاااااااا
بوووووووووووووس

اگه خدا بخواد چن روز آینده میرم سر کار...2 جا صحبتش شده، فردا یکیشو میرم ببینم جوش چجوریه...اگه خوب بود حتما میرم.....ما که داریم فارغ تحصیل میشیم هیچی بارمون نیست شاید اگه برم کار یاد بگیرم بیتر باشه، از همه مهمتر سرم شلوغ میشه و فرصت فکرای الکی و دیگه ندارم....
دعا یادت نره هاااااا
خیلی زیاد
نمیخوام دیگه چیزی شروع بشه!!!

نوشته شده در شنبه 31 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ همین

چهارشنبه 28 شهریور 1386

بی قرار و مضطرب

از اسفند کوچه خواهم پیچید

۰۰۰۰به خانه ات خواهم رسید

زنگ خواهم زد

 و تو در را خواهی گشود.

ما بقی داستان به عهده تو

حالا یا مرا می پذیری

یا نه.

مهم آمدنم بود که آمدم.

من خوب می دانم که پایان هر داستانی شیرین نیست!!!!!

                                                                                         

نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ مرمر

یکشنبه 25 شهریور 1386

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.

و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

"این؛ منصفانه نیست!

چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!

مگه یادت نیست؟!

ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟

این عادلانه نیست!

من خیلی شاکیم!"

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:

"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:

"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.

پس بهش گفتم :

"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.

و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن.."

رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو . 

و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.

پس بیا ازین به بعد  هر مسئله ای  واسمون پیش میاد "

از خودمون بپرسیم :

"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟

                                                

نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -



¯

سه شنبه 20 شهریور 1386

سلام

من برگشتم....

سفر خیلی خوبی بود. خیلی خوب!!! اصلا یه درصدم فک نمیکردم که اینجوری باشه...آدمایی که من توی عمرم تا به حال ندیده بودم، آدمایی که فقط به هم خیر میرسوندن، آدمایی که هزار قدم واسه دیگری بر می داشتند و نمی گذاشتند کسی بفهمه، آدمایی که.....فقط میتونم بگم از این آدما تا حالا توی زندگی من نبودن، آدمای زندگی من اگثرا....نمیدونم...نگم بهتره...ولی تا حالا شده شما با نیت خوب با یکی دوستی کنید و طرف مقابل با نیت استفاده و خیر رسیدن فقط و فقط به خودش باشه؟!!!!!....آدمای زندگی من اکثرا این مدلی بودند ، آدمایی که فقط نگران خودشونن ، آدمایی که واسه خودشون اشک می ریزن و فقط واسه خودشون قدم بر می دارن.....

 خدا رو هزار مرتبه شکر که این آدما دیگه تو زندگی من نیستن، البته بنا بر اجبار بعضی هاشون هستند ولی دیگه واسم کم رنگ شدن، خیلی کم رنگ، شایدم بی رنگ.....

 خیلی خوشحالم که به این سفر رفتم ، چشمام به خیلی مسائل باز شد، فک میکنم واسه همه آدما از این سفرا لازمه....ولی خیلی زود گذشت، 2 هفته بود اما در یه چشم به هم زدن برگشتم تهران....کاش هیچ وقت بر نمی گشتم، اونقدر آدمای اونجا خوب بودن که وقتی فرداش اومدم دانشگاه واسه ثبت نام. حالم گرفته شد...یه جورایی حس بدی پیدا کردم، از جو دانشگاهمون بدم اومد، از آدماش بدم اومد.دیگه دلم نمی خواد آدماشو ببینم حتی اونایی که....

ادعا...

ادعا...

ادعا...

 بسه دیگه...

 تا کی می خوان با حرفا و ظاهرشون دیگران و گول بزنن؟!!!....آب ندیدن وگرنه شناگرای ماهری اند!!!!

بی خیال ...نمی خوام حال خیلی خوبم و خراب کنم....

 راستی چند تا از بچه ها بهم گفتن که چرا مدل نوشتنم اینجوری شده و زشت شده و دیگه مثل قبل پر انرژی نیست و دیگه حوصله ی خوندن وبلاگ و ندارن و از این حرفا.....دوستای خیلی عزیز هر زمانی آدم حس یه مدل نوشتن و داره مطمئن هم باشید من هنوز مثل قبل پر انرژی هستم و هیچ مشکلی هم نیست فقط یه نمه تنبل شدم....اگرم واقعا حس خوندن ندارین، واقعا مشکلی نیس....از همتون سر نزدن و می پذیرم!!!!

همین دیگه...

فقط...

 آدمی غافل است كه نداشتن برخی چیزها ی دلخواه چاشنی خوشبختی است!!!

تا بعد....

نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور 1386 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : پلگافه
ویرایش شده در - و ساعت -